زندگی نامه شهید بزرگوار مجید رفیعی به روایت همسر ایشان:

شهید مجید رفیعی در سال 1339 در یکی از محله های قدیمی سنقر در خانواده ای متدین و متوسط دیده به جهان گشودند ایشان دومین فرزند خانواده بودند و از آنجایی که مادر ایشان در همان اوایل کودکی به رحمت خدا رفته بودند ایشان علاقه و وابستگی شدیدی به پدر بزرگوارشان داشتند . ایشان از همان اوان کودکی در نزد خانواده و اقوام پسری محبوب ، محجوب و مهربان و دلسوز و صادق بودند و حتی صداقت ایشان باعث شده بود که دختر خاله ایشان به خواستگاری ایشان پاسخ مثبت بدهند . شهید بزرگوار از همان کودکی همراه با ادامه تحصیل اش تا زمانی که مدرک سیکل را از راهنمائی امیر کبیر دریافت کرد به پدرش در کار کشاورزی کمک می کرد و بیشتر کارهای بیرون از خانه بر دوش ایشان بود البته مدتی هم به شغل نجاری و جوشکاری پرداخت بعد با پیشنهاد پدرش به خواستگاری دختر خاله اش که دختر عمویش هم می شد رفت در آن زمان خانه پدری شهید و خاله اش دیوار به دیوار بود مهریه همسر ایشان 100 هزار تومان و از طرف پدرشان تعیین شد و مراسم عقد و عروسی به فاصله 2 روز در قالب یک جشن کوچک برگزار شد . ایشان رابطه خیلی خوبی با مسجد و روحانیت داشتند و همیشه سعی می کردند نماز خود را به جماعت و در مسجد قرائت کنند . اولین بار هم قرآن خواندن را از معلم دبستانشان یاد گرفتند . البته دایس ایشان هم مردی با سواد و با ایمان بودند هرز گاهی به منزل پدری ایشان می آمدند و از همان کودکی به ایشان و برادرهایشان قرآن یاد می دادند از بین دوستانشان به آقای شهسواری که هم اکنون وکیل دادگستری سنقر است علاقه بیشتری داشتند چند ماهی از ازدواج ایشان می گذشت که جهت انجام خدمت سربازی وارد یگان ارتش و از آنجا به جبهه های جنگ اعزام شدند مدتی را در مناطق جنگی غرب کشور و مدتی را در مناطق جنگی جنوب خدمت کردند آخرین بار وقتی به مرخصی آمده بودند فرزند اولشان آقا یزدان تازه زبان باز کرده بودند وقتی می خواستند به جبهه برگردند موقع خداحافظی پسرشان برای اولین بار کلمه بابا را به زبان آوردند هر چند که این لحظه شیرین ترین لحظه زندگی هر پدری است اما ایشان برای اینکه وابستگی شان مانع رفتنشان نشود حتی بر نگشتند که به فرزندانشان نگاه کنند و به همسرشان گفتند اگر قسمت شد و دوباره به مرخصی آمدم قول می دهم پسرمان را با خودم بیرون ببرم اما دیگر هیچ وقت بر نگشتند و درمنطقه فاو در تاریخ 27/3/1365 به فیض شهادت نائل آمدند اولین بار پسر خاله  ایشان خبر زخمی شدن ایشان و بعد خبر شهادتشان را به خانواده این بزرگوار دادند.